تبليغاتX
پیام رهایی

پیام رهایی

انقلاب جمهوری اسلامی ایران

مقدمه

با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز٬دوازده دکلمه را به یارد۱۲بهمن سال۱۳۵۷در این وبلاگ قرار دادم امیدوارم که مورد پسند شما واقع شود.

                                                              با تشکر «هلیا»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 15:49  توسط هلیا  | 

دکلمه

ماندن
واماندن است؛
و رفتن، رسيدن...
او آمد و اين را به ما گفت و خود ـ موسى وار ـ بر شبزدگان كوه طور، برآشفت. عصايى در مشت و كوله‏بار دين و دانش، بر پشت.
زمين، شوق و شورى ديگر گرفت و زمان، با فغان عندليبان، نغمه‏اى از سر.
انفجار تاريخ؛ زلال خون پاك خاكيان و ترنّم قصيده‏هاى حنجره‏هاى افلاكيان، در بيشه‏هاى پريشان بى‏باران اقليم شب گساران!
گيوِ زمان، طلسم بسته ديوان روزگاران را شكست. از آسمان نگاهش هزار هزار ستاره در گلشن فردا نشست. رُخَش چونان هور و پيامش زلال‏تر از نور.
زمان رسيد و دست‏هايى از جنس آسمان بر زخم‏هاى كهنه شهر شب، عطر مرهم نشانيد. سرودِ سبز رود را به كف بادِ صبا نهاد و نويد شكفتن را در سرزمين شقايق گونِ شاهدان، سر داد.
آن مهربان آفتاب را گفت و آب و آينه را؛ و مسيحاتر از مسيح، همدوش موسى، خروش نيل را بر پيكر فرعونيان آشفت. و زَمهريرِ بهمنِ پيروز، بهاران شد؛ بوستان. عطرِ سحر، شميم رهايى، روح خدايى، بوى خوش آشنايى و... همه را، تنها داشت.
به خشكسالى مجال ندهيم!
زمان رسيد. بغض آسمان تركيد و زمين، فرياد هستى را شنيد. خورشيد در ميهمانى ماه‏ترين همسايه اسفند، جامه گلگون شكوه و شعور پوشيد. آفتاب تابيد و از قلب هر شهيد، درختى روييد.
شرممان باد، اگر چون ابرها نباريم؛
اگر بگذاريم شاخه‏اى ـ تنها ـ عريان بماند؛
و در پهنه خاكِ خوب خدا،
حتى يك بيابان،
ما را به خشكسالى بخواند!

امام! هميشه در خاطر مايى
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:10  توسط هلیا  | 

دکلمه

ميخك‏ها بر سر راهت نهاده‏اند و خيابان‏ها، حرير گل‏هاى سرخ و سفيد را فرش راهت ساخته‏اند؛ مگرنه اينكه قدم‏هاى فرشته بايد بر صحن و سراى آينه‏ها نهاده شود؟! بهار باغ خزان‏زده، شايسته اين تجليل است.
امام! تو آمدى؛ با قامتى بلند و ردايى بر دوش، تا جهالت عصر ظالمان رفاه‏زده را ريشه‏كن كنى، تا دختركان زنده به گور شده انديشه‏هاى پاك را از ظلم حكومت پدران مستبدشان برهانى.
آمدنت، باران را به شوق واداشت و بى‏كران دريا را در كوير و بيابان‏ها، گستراند.
آمدنت، ظلمت را شكافت و فجر را از ميان افق‏هاى سرخ و خونين، بيرون كشيد.
تو، خورشيد ظلمت‏شكن فجر هميشه سرخ ايرانى.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:9  توسط هلیا  | 

دکلمه

دنيا در هزاره بدبختى‏هايش رها شده بود.
تاريكى، پا از گليم خويش فراتر نهاده بود و قلب انسان‏هاى تكيه داده به سايه گندم را استخدام مى‏كرد. دريا در صحن آب و در غربتى محض، درد مى‏كشيد و تلاطم امواج محبت، بر دوش خاطره‏ها تشييع مى‏شد.
شب، خورشيد آزادى را احاطه كرده بود و آرزوى صلح، در دل‏هاى زلال مردم جارى بود.

لبخند لحظه‏ها

باد، به يك بار تقويم سرنوشت را به هم زد. لحظه‏ها در سكوت مظلوميتشان لبخند زدند و بلوغ پنجره‏هاى سبز باغ را جشن گرفتند.
دقيقه‏هاى نوجوان انقلاب، قسم ياد كردند تا روزهاى خاكسترى دنيا را به ابديت بسپارند.
سوگند خوردند كه روى پاى غيرتشان بايستند و طاغوت و استكبار را عزادار باور پليدشان كنند.
سوگند خوردند كه داغ‏هاى كمرشكن و زخم‏هاى بى‏مرهم را التيام بخشند، مشق همت و اتحاد را در مسير ماه جارى كنند و از خُم ولايت، سيراب گردند. سوگند خوردند تا باورهاشان بيمه نشده، بى‏گدار به آب نزنند.
سوگند خوردند تا در سايه ايمان شعله‏ور و رهبرشان، تكليف تمام شمع‏هاى زمانه را روشن كنند.

با كوله‏بارى از نفس‏هاى سپيد

صبح، با كوله‏بارى از نفس‏هاى سپيد، دميد. ستاره‏ها، پنهان شدند و خورشيد، سوار بر سرير شعر، ظهور كرد.
باران، دامن گل‏هاى نوشكفته وجود را تكان داد و سبد سعادت را به دستشان هديه كرد.
ضريب نفس‏هاى صبح، با ضربان قلب عالم درآميخت و فرياد زد... .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:9  توسط هلیا  | 

دکلمه1

ديدي که دوام " شب" بسي کوتاه است؟            ديدي که " سحر" از پي شب، در راه است؟
آن عيسي ِ ما که زنده کرد، ايران را                     حقا که مسيحا دم و " روح الله " است.
... گرفتار جنگ يأس بوديم. سالهاي حکومت طاغوت،  دشنام به " شب" مي داديم و نفرين به " ستم" مي کرديم.
نااميد از پيروزي ، مقهور قدرت و مرعوب سرنيزه بوديم...
اما... مسيحا نفسي، احياگر نفوس شد و حيات اين ملت را جاني تازه بخشيد.
" روح خدا " بود که در جان افسرده مردم دميده شد.
او بود که پرده‌هاي غفلت را از هم دريد،
کابوس ترس و وحشت را از ميان برد،
جسارت و گستاخي حق طلبانه را به مردم بخشيد....
امت را با " اعجاز خون" آشنا ساخت و " فرهنگ شهادت‌طلبي" را در کام جان پيروان علي عليه‌السلام و آشنايان با کربلا و شاگردان عاشورا ريخت.
..... و بالاخره" دهه فجر" آمد، که طلوع فجر آزادي را نويد مي داد. ملت، تا پاي جان از " راه" و " رهبر" دفاع و حمايت کردند. شهيدان بر سر" ميثاق جان" استوار ماندند.
جانبازان، روز و شب، از روي شيدايي حق و شيفتگي به مکتب، به سنگر سازي ، درگيري ، شعار و تظاهرات پرداختند و در برابر حکومت طاغوت، حتي يک لحظه هم سرخم نکردند و" آري" نگفتند. هرگاه بيرق خونين حق خواهي و ستم ستيزي از دست رزمنده اي بر زمين مي افتاد، ديگران مصمم تر از پيش ، قدم جلو نهاده و در برافراشتن آن بيرق، همت به خرج مي داند.... تا بالاخره زنجيرها گسسته شد، " ساعت" فرا رسيد و يکي از " ايام الله" تحقق يافت و وعده راست الهي به وقوع پيوست و خورشيد تابيد...
حنجره هاي داودي، در رهگذار باد، در چشم انداز آفتاب، در سايه سار ايمان، در موج خون، در شط جهاد و ... سرود فجر حقيقت را سر داد."22 بهمن" اوج اين موج هاي خونين و متراکم و موج اين شطهاي خروشان بود که " کلمة الله" برفراز زمان جاي گرفت و خداوند، اين ملت را ياري نمود و اينک 22 بهمن ياد آور آن روزهاي خون و آتش و صحنه هاي نبرد در پادگان ها، لاشه تانک هاي سوخته و ويراني مراکز نظامي است . ياد آور روزي که فرعون در نيل غرق شد و آتش بر ابراهيم، گلستان گشت و عصاي موسي اژدها شد و بني اسرائيل، به سلامت از " نيل" گذشتند.و آن روز است که " ايمان" به جاي " زور" نشست و " خون"،  وطنمان را " لاله زار" کرد و يوم الله 22 بهمن را به وجود آورد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:2  توسط هلیا  | 

دکلمه2

دهه فجر ،‌ سرآغاز طلوع اسلام،‌ خاستگاه ارزشهای اسلامی، مقطع رهایی ملت ایران و بخشی از تاریخ ماست كه گذشته را از آینده جدا ساخته است. در دهه فجر اسلام تولدی دوباره یافت و این دهه در تاریخ ایران نقطه ای تعیین كننده و بی مانند بشمارمیرود. تا قبل از انقلاب اسلامی،‌ در ایران نظام اسلامی وجودنداشت و رابطه پادشاهان با مردم رابطه ی «غالب و مغلوب» و« سلطان و رعیت » بود وپادشاهان احساس می‌كردند كه فاتحینی هستند كه بر مردم غلبه یافته اند و حضرت امام رضوان الله تعالی علیه این سلسله معیوب قيام كردند و نقطه ی عطفی در تاریخ ایران بوجودآوردند. معنويتي كه از كلام امام جوشيد ، به دليل پايگاه فطري، آن دل هاي مردم آگاه جهان را فتح كرد و مانند رودي زلال ، پليدي انديشه هاي جهانخواران را از چهره ي تفكر زمانه شست. آنگاه مردم به خيابانها ريختند . دلها به ياري هم برخاستند و تن ها بر سجاده نشستند دست ها به دعا فرا رفت و باران رحمت الهي فرود آمد شاخه هاي آرزو جوانه زد ودرخت انقلاب ، گل داد.و زيباترين تيتر تاريخ ايران( امام آمد) بر صفحه اول روزنامه نشاند. دهه انقلاب آئینه ای است كه خورشید اسلام در او درخشید.
براي پيشگيري از گسترش چنين وحدتي آمريكا همه توانش را براي سرنگوني درخت انقلاب به كار گرفت.از هيچ كوششي فرو گذار نكرد . حمايت از رژيم شاه،مسدود كردن دارايي ايران، همكاري با مخالفان انقلاب ، كودتا،جاسوسي، تحميل جنگ ايران وعراق، تحريم سياسي و اقتصادي ...اينها تلاشهاي خصمانه اي است كه آمريكايها بر عليه ملت ودولت تدارك ديدند.
آري ، اگر ولايت فقيه نبود ، هنوز شاه بود و ستمشاهي بود. اگر ولي فقيه نبود ، استقلال نبود وآزادي وجود نداشت. اگر آن عالم پير نبود وعشق به ولايتش در دل ها نمي نشست ،حماسه هشت سال دفاع مقدس پديد
نمي آمد وباز هم بخشي از سرزمين ما در تصرف مهاجمان خونخوار باقي مي ماند. پير وجوان وكودك         مي دانند كه اين آسايش و آرامش را مديون چه كسي هستند ؟ اين رهايي از ظلمت و حركت به سوي نور الهي را مديون كدام آفتاب چه كسي هستند؟
روحش شاد و يادش در قلب ها جاويدان باد. « آمين رب العالمين»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:1  توسط هلیا  | 

دکلمه3

وقتی بهمن پنجاه و هفت رسید، روزها به شتاب از پی آمدند و فرصتی برای تیرگی باقی نگذاشتند؛ چنان که شب ها فانوس فریادهای «الله اکبر» بر بام سرنوشت این ملت، درخششی دو چندان یافت. هنوز بهمن به نیمه ی خود نرسیده بود که فرشته ی موعود انقلاب در آسان خدایی کشور بال گشود و عطر کلامش جان فرزندان ملت را حیات دوباره ای بخشید. امام آمد و انقلاب به لبخند پیروزی دل سپرد و دهه ی فجر، شکوه جاودانه اش به رخ طاغوتیان کشید. خداوند متعال با دست های روح اللهی خود به یاری ما آمد. خورشید در جشنی بی غروب بربام روشن جهان ایستاده بود و تولد جمهوری گل محمدی را، نظاره می کرد.
هلهله ی پیروزی در گوش خانه ها و خیابان ها پیچید و عطر گلاب و صلوات، جان عاشقان را سرمست کرد و صمیمی ترین فصل زندگی ما در بهمن آغاز شد و در سایه سار خورشیدی ترین مرد قرن با بارگاه تفضل و رحمت الهی راه یافتیم و جشن روشن آزادی را به برکت این عطیه ی الهی، به تماشا ایستادیم.
خوش آمدى «روح الله»!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:1  توسط هلیا  | 

دکلمه4

مى‏آيد؛ بر بام بلند آرزو و به جست‏وجوى شهيدانى كه مسيرش را با خون خويش مطهر كردند.
خانه‏هاى قلبمان، شانه‏هاى مهربان او را مى‏جويند تا در سايه خورشيدى‏اش، طعم خوش آزادى را بچشند.
اگرچه سيه مستان شب، با خنجر ظلم، سپيداران باغ را سر بريده‏اند، دست نوازش باغبانى چون روح خدا، نگاهى سبز را به درختان آرزوهاى‏مان باز مى‏گرداند.
خوش آمدى به وطن؛ پرسوختگان منتظرت، چشم‏انتظار دست نوازش تواند كه از بام بلند ديدار، بر خاطر مجروحشان بكشى، اى روح خدا!
آمدى، تا روزهايمان رنگ سربلندى بگيرد و دست‏هاى‏مان بوى لبخندهاى آشتى.
آمدى، تا پشت آن همه شب‏هاى طولانى، طعم روز را فراموش نكنيم و به زيارت آفتاب برويم.
آمدى، تا پيروزى، فانوس شب‏هاى بى‏چراغى ما باشد و لبخند، عطر خوش آزادى‏مان.
تو كه آمدى، زمستان در برف‏هاى ناتمامش آب شد و بهار، در سينه‏هاى ما شكوفه زد.
تو آمدى، تا طنين حقيقت، از برج‏هاى سر به فلك كشيده تاريخ، به گوش برسد.
تو آمدى، تا «جاء الحق و زهق الباطل»، دوباره ترجمه شود.
تو آمدى، تا هيبت كاغذى سر سپردگان طاغوت، در جهنمى از آتش، خاكستر شود.
تو آمدى و بهشت زهرا، در سرخى خون‏هاى به ناحق ريخته شده، دوباره تپيد.
تو آمدى و با آمدنت، فرودگاه مهرآباد، آبادانى ايران را با بال‏هاى كبوترهاى سپيد نامه‏رسان، به همه جاى جهان، مخابره كرد.
تو آمدى و نفس‏هاى مسيحايى‏ات، كالبدهاى مرده را حياتى دوباره بخشيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:0  توسط هلیا  | 

دکلمه5

اينك، برخيزيد اى شهيدان راه خدا؛ باغبان سبز عاطفه، براى دوباره روييدن دانه سرخ وجودتان، به ديدار آمده است. برخيزيد كه ذوالفقار عدالت، در دست فرزند على است! امروز، پرچم سه رنگ وطن، با نام سبز روح الله آغاز مى‏شود و با سپيدى صبح آزادى و سرخى خون عدالت خواهان، در مى‏آميزد تا بر قلّه‏هاى رفيع شرافت و صداقت سرزمينمان برافراشته شود. مبارك باد طلوع فجر، در گلزار وطن.
آن روز، پرنده آهنين، حامل فرشته‏اى بود كه بر فرودگاه چشمان منتظرانش مى‏نشست و جاده‏ها، شاخه شاخه گل در مسيرش مى‏ريختند تا باغبان بازگشته از سفر را استقبال كنند. گل‏ها، اشاره‏اى سرخ بود براى رسيدن او به بهشت زهرا؛ آنجا كه جوانان عاشق، قطعه به قطعه عشق خود را با نام و تاريخ شهادت، بر مزار پاكشان امضا كرده بودند.
... و سرانجام، روح خدا بر بلنداى سخن خويش، اشتياق ديدار را به اوج تماشا رساند. آن روز، زنگ اول مدرسه‏اى بود كه استاد عشق با درس «اللّه‏ اكبر»، تمام مسير را خلاصه مى‏كرد.
ديو چو بيرون رود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:0  توسط هلیا  | 

دکلمه6

روزگار وحشى‏گرى طاغوت، تاراج انديشه‏هاى بهارى را آه مى‏كشيديم.
اختناق، هر لحظه اتفاقى سرخ بود.
در تنگناى شب شليك بوديم و آرزومند كلماتى فاتحانه. تقويم‏ها، بيهودگى را ورق مى‏زدند و معصومانه‏ترين واژه‏ها، زير يوغ ستم بودند. ناگهان، كسى فصل‏هاى پرتپش پيروزى را براى ما سوغات آورد و نقشه سياه شب را با دستان عزتمند خود ريزريز كرد. خرقه‏اى پرشكوفه بر اندام جغرافياى ميهن پوشاند تا هزاره‏هاى ديگر اين خاك، از فخر فجر به خود ببالند.
او هنگامى آمد كه چشمان فرتوت سيه‏زادگان را مه گرفته بود و به يك‏باره، همه آنها شفافيت خورشيد را باور كردند؛ كه: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».
مردى آمد و با فجرنامه آزادى، حلاوتى اشراقى در كام وطن ريخت و ما را به اين اطمينان رساند كه تا آيه‏هاى پيروز خدا هست، ميهن، مانند هر صبح، دست نخورده باقى خواهد ماند.
فجر است و سپيده، حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام، در كشور ما
خورشيد حقيقت از افق سر زده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 15:59  توسط هلیا  |